
بودا میان خوابهای من نیست / تنها شما هستید و دوستتان سلمان / وقتی که در هزارتو می دوید دنبالتان می آیم و گاهی، فقط گاهی، می نشینم به تماشا / من دیده بان ترس و زمزمه ام
وقتی میان روح دو مرد تنها استخوان و یک سگ نشسته باشد من استخوان قضیه ام / تو اگر خواستی سگ باش
دارم داد می کشد سرم / وقتی که وقت نباشد مهم نیست کی هستیم پدرسگ!


جمله ای نوشتم: «در قتل آنکه لایق مرگ است تردید نکن»، و سوالی پرسید دوستی، که «مرز این لیاقت از کجا مشخص می شود؟». این بهانه ای شد تا نظری را بگویم:
گفته اند فرشته ای روی شانه ی چپ ما نشسته و فرشته ای روی شانه ی راست، و نیک و بد اعمال ما را در برگه شان تیک می زنند و روز حساب آن برگه را می دهند دستمان. که اگر دست راست بود خیر و برکت است. و اگر دست چپ که حسابت با کرام الکاتبین است. گفته اند تک تک اعضای بدنت به حرف می آیند و دست و پایت ضد تو گواهی می دهند. اینها را گفته اند.
جای دیگری گفته شده که از هرکس به همان اندازه ای انتظار می رود که امکانش را دارد. روز قضا از یک سرخ پوست نمی پرسند «چرا نماز نخواندی؟». بسته به شرایط بررسی می شود. نسبی ست.
نسبی؟
هرکس، بسته به محیطی که بزرگ شده، بسته به نوع برخوردش با اشیا و انسانها و اعمال، درکی متفاوت از خوبی و بدی و درست و نادرست خواهد داشت. معنی اعمال برای هرکس متفاوت است. حرکتی که برای من مثل فحش می ماند برای یک جنگل نشین مثل نوازش است.
مثال؟ هندی ها اگر بعد از غذا آروغ نزنند یعنی از غذا لذت نبرده اند. اما از دید ما آروغ زدن کار ناپسندی ست.
با این حساب نمی شود همه را با یک معیار سنجید. باید دید که فاعل چه درکی از اعمال دارد. در روز حساب (اگر روز حساب وجود داشته باشد) بررسی اعمال بستگی به درک خود آن شخص دارد. اگر فرد معتقد بوده که کاری نادرست است، ولی آن را انجام داده پس گناهکار است. و اگر معتقد است فلان کار درست است و انجام داده پس صواب می برد. حتی اگر آن کار در واقع نادرست باشد.
مثالش در تاریخ ادبیات خودمان هست: حلاج، آن هنگام که مردم او را سنگ می زدند، به مریدانش، که در حال گریستن بودند، گفت اینان صواب کامل می برند ولی شما را نیم صوابی بیش نیست. گفتند چرا؟ گفت «چون اینان از صدق ایمان خود می زنند ولی شما را به من حسن ظنی بیش نیست». امروز می دانیم که حلاج به غلط به دار آویخته شد. اما آن مردم فکر می کردند او کافر شده، پس او را سنگ زدند، و از این سنگ زدن خود صواب بردند. چرا که فکر می کردند کار درستی ست. و جالب اینکه دو گروه از دو کار کاملا متضاد (یکی سنگ می زند و دیگری می گرید) صواب می برند.
بدین سبب است که آن قاتلی که در راه دین انسان ها را می کشد صواب می برد.
با این حساب، اگر هیتلر معتقد بوده کشتن یهودیان کار درستی ست، پس از کشتن آنها صواب برده.
و بدین معنا، وقتی می گویم «در قتل آنکه لایق مرگ است تردید نکن»، مرز لیاقت برای مردن را شخص تو تعیین می کنی. لایق مرگ است؟ بکشش!


