تبليغاتX
ایکاروس

تواتر

 

بی میل نبودم این داستان قدیمی را بارها بخوانم. این میل را به شما هم سرایت می دهم:

 

تواتر

 اكنون: همچون هميشه: وقتيكه اغلب...

     و گرده های سرد بی حسی

     بر خشكی اعصابم خزه می بندد

اكنون: دراز كشيده     در سايه روشن نور خورشيد بر تخت

اكنون: سرش را در آب فرو برد و بيرون آورد. بعد بلند شد و دوش گرفت. سوت هم می زد. سرش كمی گيج رفت. فكر كرد بخار و ديد كه احاطه اش كرده. فكر كرد مثل اينكه می خواد بخورتم و بخار بلعيدش با ياد لحظات: ماضي:‌ بلند كه شد ضعف كرد. فكر كرد كم آوردم و دستی به موهايش كشيد. نگاهی به تخت انداخت. فكر كرد روتختی كثيف شد و در حاليكه سوت می زد رفت توی حمام- صدای دوش آب و پيكر غرق در تشنج، از گذشته: ماضي:

     و تكان های مواج متجاوز

     بر معصوميت ناموجود

     كه می برد با خود      كه می شويد يا...

     در گرماگرم لذت: نوسان سرد و مواج اميال

     هيچ مغروق:‌ارضا:

نور خورشيد بر پشتش می تابيد. پرده را نصفه كشيده بود. در نوريكه زير تكان های نامرتب بر تخت می افتاد می شد روتختی مچاله را ديد و پيكری در حال، از قبل: ماضي: دستش را كه گرفت لرزيد. ترسيده بود. كنار پنجره نشسته بودند روی صندلی كه دستش را گرفت و بلندش كرد و بردش به سوی تخت: به سوی اكنون:

دراز كشيده     با سايه روشن اكنون در چشمهايش

                                           غرق در خون

اكنون:

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ایکاروس | 17:5 | دوشنبه سیزدهم مهر 1388 •

شاهکار مانا نیستانی

 1- دیگران را نمی دانم به چه دلیل، اما خودم معترضم چون اصولا از زور خوشم نمی آید. شاید اگر خبری از تیر و تیراندازی نبود این پست را مثل مابقی اختصاص می دادم به یک شعر. اما حالا نوبت ماست.

 

2- کلمه ی جمهوری کلمه ی زیبایی ست. همین طور دموکراسی. جدای وزن عروضی کلمه اش، خود کلمه، مفهوم کلمه زیباست. زیبا و دوست داشتنی. گرچه در نهایت دلالت بر نوعی ساختار حکومتی می کند و در تعارض با «تائوئیسم» قرار می گیرد. اما از آنجا که مدتهاست مطمئن شده ام که جامعه ی بدون حکومت آنارشیست ها امری غیرممکن است، پس از دموکراسی حمایت می کنم. پس مشکل ما خود کلمه نیست. اجرای آن است.

 

3- «هر ساختاری در نهایت ساختار دولت را در خود بازتولید می کند»

سالهاست که به این فرمایش حکیمانه معتقدم. فرهنگ ما، هنر ما، دین ما همه بر مبنای ساختی پدرسالارانه بنا شده. می گویم دین ما، چون درادیان ابراهیمی یک خدا آن بالاست و حاکمانه دستور می دهد. می گویم هنر ما، چون هنر سنتی ما در مقابل هر تغییری حالت تدافعی شدیدی می گیرد. می گویم فرهنگ ما، چون حتا در کوچکترین واحد اجتماعی ما، خانواده، هم پدرسالاری حاکم است. کودکی که ناخودآگاهش با پدرسالاری و دیکتاتوری عجین شده چگونه می تواند در عمل دموکرات باشد؟ ما حرف از دموکراسی می زنیم، اما وقتی نوبت خود ما شد دیکتاتوریم.

«شایسته سالاری» واژه ای که خاتمی بر زبان ما انداخت، واژه ای ست که در سطح خانواده های ما در حال اعمال است. این هدیه ی ماست به فرزندانمان.

«اگر می خواهی زندگی ات را عوض کنی از عوض کردن اندیشه هایت شروع کن»- گلدکوئست (ره)

 

4- اما این نه به معنای نشستن و منتظر فردا شدن است. با ریختن خون مخالفم. اما تقدیر نسل من در تغییر نوشته شده. با نفس حکومت، به هر معنایی، مخالفم. اما برای تغییر پیرامونم رای دادم. و حقم پایمال شد. فریاد می کشم. روزهاست. نه به اخبار این بنگاه دروغ پراکنی ضرغامی توجه می کنم و نه به گفته های یاس آور فیلسوفان معتقد به جبر تاریخ. گیرم آنهایی را که دوست می دارم در رسانه ی دولتی در حال اعتراف ببینم.

 

حکایت: مغولی بر پیری ظفر یافت. گفت: «ای پیر! کنمت یا کشمت؟» پیر لختی بیاندیشید و عمری به سلامت بزیست!

گیرم این بار کلمه ی سلامت را باید از نو معنا کرد.

 

 

 

!! نوشته شده توسط ایکاروس | 15:9 | جمعه سی ام مرداد 1388 •

در مرگ پدرم


 

سه هفته تلاش کردم که چیزی بنویسم. نشد. حال نصفه اش را می گذارم و دلم را نصفه خوش می کنم به نصفه کاره ها. گیرم خودم هم نصفه مانده باشم این روزها. فرقی هم می کند؟

 

 

در مرگ پدرم

 

1- ادبیات بد کوفتی ست. همه چیز را تکراری می کند. انگار از قبل دیده ای. انگار از قبل در این صحنه بودی. انگار عاقبت این مدل ماجرا را می دانی و یا با این نوع شخصیت ها کاملا آشنایی داری و، خلاصه، ندیده و نشناخته همه چیز را تکراری می کند. تکراری، حتا اگر آن چیز مرگ پدرت باشد.

 

2- از جنگل می آمده اند. از یک راه دور. در راه برگشت بوده اند. هوا طوفانی می شود. ایستاده بودند چیزی، به گمانم شکلات، بین خودشان تقسیم کند که صاعقه می زندشان. صاعقه. رعد و برق. همان که توی آسمان غرمبی صدا می کند. همان. خورده بینشان. دو نفر را پرت می کند. یکی دو سه متر. که بعد شوک زده بلند می شود. و دیگری پدر من، که پرتاب شده توی چاله و ضربه مغزی می شود. گرچه وقتی بالای سرش رسیدم نه از گوشش خون می آمد و نه کبودی ای در بدنش وجود داشت. تنها یک چهره ی راضی و قانع بود که روی برانکار حملش می کردند. بعدتر بود، توی آمبولانس، که دیدم از گوشش خون چکه چکه می ریزد و وحشت زده به چهره ی مامور امداد نگاه کردم و چیزی درم مچاله شد.

 

3- حدود ساعت چهار بود. ساعت چهار جمعه ی قبل. که دیدم برادرم به سرعت لباس می پوشد و مادرم گفت که کسی زنگ زده. پسرعمویم بود. گفته بود که صاعقه به پدرم خورده و بیهوش است. بچه های امداد در حال حرکتند. لباس پوشیدیم و حرکت کردیم. پسرعمو را سر راه گرفتیم و به خیابان اصلی رسیدیم که دیدیم آمبولانس هلال احمر در حال حرکت به سوی نهارخوران است. خودش بود. به دنبالش توی ترافیک عصر جمعه تا نهارخوران رفتیم. وقتی رسیدیم که داشتند وسایل را پیاده می کردند و دو نفر در حال دویدن به سمت جنگل بودند. دنبالشان توی جنگل دویدیم.

 

4- سالها بود که کوه نرفته بودم. و این بار هم منظره ای بود. ساعت نزدیک پنج. جنگل نیمه تاریک و نمه بارانی که گاه گداری می زد و می رفت. و بعدتر که شدید شد دیگر تنها مانده بودم. آمادگی بدنی ام به شدت پایین آمده بود و تک و تنها عقب مانده بودم و برای خودم می رفتم. چند باری نشستم که نفس بگیرم و هربار پیش خودم می گفتم باید این صحنه را بنویسم. دم غروب. جنگل نیمه تاریک و بارانی که مثل سیل از آسمان می بارید. تمام هیکلم خیس بود و سینه ام می سوخت. ایستاده بودم رو به سربالایی سفید چشمه و برای اولین بار بود که هیبت طبیعت را حس کردم. تمام تنم خیس بود و می لرزیدم. بین تنبلی و نشستن و نگرانی سردرگم بودم و نیمی دیگر ذهنم صرف این می شد که چطور می شود اینها را نوشت.

 

...

 

مابقی را ساده می گویم:

پدرم بر اثر اصابت صاعقه کشته شد. قدری بالاتر از سفید چشمه. سر یال.

پدرم کوهنورد بود. سالی دوبار دماوند را حتما می رفت. هر صبح ورزش می کرد. از آنهایی بود که انگار برای ابد زنده خواهند بود.

برای من معنای عجیبی داشت رفتنش. اینکه می دانستم نمی رود. و رفت. اینکه همیشه با هم مشکل داشتیم و بارها زیر لب آرزوی مردنش را کرده بودم. اینکه درست در زمانی که آغاز جدیت عمر من بود رفت. اینکه درست یک هفته پس از خواستگاری برای برادرم رفت. من نمی توانم بی معنا بدانمشان. گیرم قدری احساساتی به وقایع نگاه کنم. بی معنا نیستند. من و پدرم مشکلات عقیدتی داشتیم. اما دوستش داشتم. گیرم این «دوستت دارم» را فقط در گوش جنازه اش گفته باشم.

پدرم وقتی مرد که برنامه ی عقد برادرم ریخته شده و نگرانی ما از اختلاف نظر ما و او در نحوه ی اجرای مراسم بود. انگار گفته باشد: حالا من رفتم. هر جور دلتان خواست اجرا کنید.

پدرم وقتی مرد که من بالاخره شاغل شدم. انگار بگوید: حالا نوبت توست.

پدرم وقتی مرد آسمان آبی نبود. ابری بود و باران مثل سیل می بارید.

کم پیش می آمد که مسیرهای کم ارتفاع برود.همیشه ارتفاعات بالا می رفت و سالم برمی گشت. آن روز هم هوا خوب بوده. اولین صاعقه ای که زد به او خورد. نه اینکه کلی صاعقه بزند و یکی هم به او بخورد. نه. اولین صاعقه به او خورد.

وقتی که بی هوش در جنگل بوده کسی بالای سرش رسیده که سالها دشمن خونی من بوده. و دو روز بعد برای تسلیت پیش من آمد. می گفت که صاعقه اطرافشان به زمین می خورده. چیزی شبیه داستان های کتاب مقدس. چرا این پسرک بالای سر پدر من رسید؟ چرا این شیوه ی مردن؟ چرا آنجا؟ چرا حالا؟

اتفاق؟

در این نوع نگاه احساساتی نیستم. مشکل اینجاست که من اصولا به چیزی به اسم اتفاق اعتقاد ندارم.

 

 




!! نوشته شده توسط ایکاروس | 10:45 | دوشنبه پنجم مرداد 1388 •