تبليغاتX
ایکاروس


.

.

.

کاش کلاغ بودی

فحش دادن به تو بهانه نمی خواست

 

 


!! نوشته شده توسط ایکاروس | 22:14 | جمعه یازدهم دی 1388 •

شعر مشترک

 


شعر مشترک من و دوست عزیزم پرنده ی بی آشیان


مشکی ها ایکاروس

سطرهای قرمز پرنده ی بی آشیان


(...)

دورسالي از كمر

بينشي به فراغت اندوه

سرماي دستاني يخ زده            

ديگر گرما را به ياد نمي آورد

كبريت مي كشم                      مادربزرگي منتظرم نيست

از ازل آدم برفي بوده ام

بي ترس و همهمه لرزيده ام

و شانه هايم پناهي بوده براي اندوه پرندگان

آبستن هيچ تگرگي نبوده ام

بی هیچ علاقه اي به انقلاب

                                 و تظاهرات اعصاب برفي ام را آب مي كند

بگذار در زمستان برفي ام خوش باشم

و لبخند هويجي ام بخندد

بگذار بي هندسه دوستت داشته باشم

آري اين شعر عاشقانه است

گيرم نه آدم برفي باشم نه اهل انقلاب

«من كارگر شمالي ام»

            اينجا ايستاده ام منتظر تاكسي

                               به سوي تو اي ايستاده در آزادي

و بوق هاي ممتد امان نمي دهند به صدايم

تا برايت بگويم

تا بشنوي

كه چقدر انتظار كشيده ام

                         بيقرار واژه اي زنداني در كتابهاي تاريخ

صداي جويدن موش ها در گوشم يادآور نام توست

بی اسفند و بي عبور و سال كبيسه

مردانگي مقطوع اين نسل

                            و تهوع بي سبب كلمات

               در انتظار سگي

                                      كه بهانه ي ماندنم باشد

اين روزها، تنها سگ مي تواند وفاداري را بفهمد

 در زوزه ي غمناكش به انتظار بايستد

                                     و صدا بزند: تاكسي تاكسي!

           و هيچ تاكسي اي براي زوزه ي سگي راهش را كج نخواهد كرد.

 

-آزادي، سيد خندان!

 

چيزي به زندانِ سيدِ خندان نمانده.



......................................

وبلاگ دیگر من اسطوره ی ایکاروس، یادداشت هایی در باره ی اسطوره شناسی و دین پژوهی آغاز به کار کرد

...............................................




!! نوشته شده توسط ایکاروس | 17:14 | سه شنبه هشتم دی 1388 •

اسطوره

 

بگو سلام

 اسطوره

قصد حاشيه روي ندارم. آقاي ميم مرده. آقاي ميم يک نشانه بود. يک نماد از بسياري چيزها که ما برايشان ارزش قايل بوديم.  ازين رو، با وجود ناراحتي بسيار از مرگش، نمي توانيم برايش سوگواري کنيم.

در مورد هويت آقاي ميم نمي توانيم به صراحت اظهار نظر کنيم. در بيانيه اي که به مناسبت مرگش منتشر مي کنيم نامش را ميم مي نويسيم. مي نويسيم: ميم در ميان ما مرده. بکوشيم تا با رفتار خود آن را زنده کنيم. براي اشاره به ميم از ضمير «آن» استفاده مي کنيم، چون ميم مرده. و چون در زمان حياتش يک نشانه بوده. البته چيز خاصي را نشانمان نمي داده. حواله مان مي داده به بسياري نشانه هاي ديگر که آنها هم به چيزهاي ديگري حواله مان مي دادند. چيزي شبيه بوروکراسي. منتها در سطح مفاهيم.

آشنايي من با ميم و مواردي مثل او برمي گردد به دوران کودکي ام. زماني که در هر خبري نام «وي» را مي شنيدم. «وي» در اين باره گفت. «وي» به ديدار او رفت. و من از خودم مي پرسيدم که اين «وي» کيست که در هر موردي در هر نقطه اي از جهان حضور دارد و اظهار نظر مي کند. بعدتر بود که فهميدم نشانه اي ست براي اشاره به مواردي ديگر که آن موارد ديگر خودشان چيزهاي ديگري هستند. برخلاف انتظارتان، اين درک، زندگي را واضح تر کرد. مفهوم خداگونه ي «وي» را حذف کرد و ساختاري رياضي وار در ذهنم ايجاد کرد.

و من ساختارگرا شدم.

از آن به بعد ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با نشانه ها داشتم. دلالت مندي آنها در ابعاد مختلف زندگي ام تاثير گذاشت. تا جاييکه خودم را نشانه اي از چيزهايي ديدم که نمي فهميدم. اين بود که به سراغ مفاهيم از قبل تعريف شده رفتم. استعارات تاريخي. و اساطير. در طي روزها و ماهها ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با اسطوره ها برقرار کردم. خصلت بازنموني آنها را در زندگي روزمره تعقيب کردم و سازمان دوتايي آنها را در درون خودم جستجو نمودم. جستجويي بود لذت بخش اما به شدت انفرادي و خصوصي. چرا که اساطير در حال رنگ باختن و نابودي بودند و تنها آنها که استحاله مي شدند امکان حيات داشتند. اين بود که پس از سالها به سراغ ميم رفتم و موضوع را با او مطرح کردم.

گفتم: مي خواهم اسطوره ها نميرند.

گفت: نمي شود. دوران اساطير گذشته. و درک تو از اسطوره هم به درد لاي جرز مي خورد.

گفتم: پس چرا تو هنوز زنده اي؟

گفت: من نشانه ام. تا وقتي که ارتباطم با حال حفظ شود نشانه مي مانم. وقتي ارتباطم قطع شود، و بميرم اسطوره مي شوم. مي فهمي؟ اسطورگي يعني مرگ.

گفتم: يعني تو هنوز دوام داري؟

گفت: بله. مردم به من رجوع مي کنند.

گفتم: من هم مي خواهم در حال زندگي کنم. مي خواهم به تو رجوع کنم. مي خواهم اگر جايي لازم بود عشق به اساطير را کنار بگذارم و تو را مرجع اميال خود کنم. دوران کلاسيک طي شده.  پس علايق ما هم سمت و سويي ديگر مي گيرد.

البته خود آقاي ميم هم بي ميل نبود. اما سن و سالي ازش گذشته بود و در کشاکش روابط امروزي دوام نياورد. و مرد.

آقاي ميم اسطوره شد.

 

 

!! نوشته شده توسط ایکاروس | 14:2 | سه شنبه سوم آذر 1388 •